ما برفتيم، تو دانی و دل غمخور ما!(غزلي از حافظ)
ما برفتيم، تو دانی و دل غمخور ما!
بخت بد تا به كجا میبرد آبشخور ما.
به دعا آمدهام، هم به دعا باز روم
كه وفا با تو قرين باد و خدا ياور ما!
مدعی قصهی آزار منِ خسته كند
رشك میآيدش از صحبت جانپرور ما.
گر همه خَلقِ جهان بر من و تو حيف كُنند
بكشد از همه انصافِ سِتَم داور ما!
به سَرَت! گر همه عالم به سَرَم جمع شوند
نتوان برد هوای تو برون از سرِ ما.
تا ز وصف رخ زيبای تو ما دم زدهايم
ورق گُل خجل است از ورق دفتر ما.
از نثار مژه، چون زلف تو دَر دُر گيرم
قدمی كز تو سلامی رساند بَرِ ما.
هر كه پرسيد: «كجا رفت، خدا را، حافظ؟»
گو: «به زاری سفری كرد و برفت از دَرِ ما.»
برگرفته از:
حافظ، شمسالدين محمد؛ ديوان حافظ؛ به روايت احمد شاملو؛ چاپ يازدهم؛ تهران:مرواريد، 1386.
بخت بد تا به كجا میبرد آبشخور ما.
به دعا آمدهام، هم به دعا باز روم
كه وفا با تو قرين باد و خدا ياور ما!
مدعی قصهی آزار منِ خسته كند
رشك میآيدش از صحبت جانپرور ما.
گر همه خَلقِ جهان بر من و تو حيف كُنند
بكشد از همه انصافِ سِتَم داور ما!
به سَرَت! گر همه عالم به سَرَم جمع شوند
نتوان برد هوای تو برون از سرِ ما.
تا ز وصف رخ زيبای تو ما دم زدهايم
ورق گُل خجل است از ورق دفتر ما.
از نثار مژه، چون زلف تو دَر دُر گيرم
قدمی كز تو سلامی رساند بَرِ ما.
هر كه پرسيد: «كجا رفت، خدا را، حافظ؟»
گو: «به زاری سفری كرد و برفت از دَرِ ما.»
برگرفته از:
حافظ، شمسالدين محمد؛ ديوان حافظ؛ به روايت احمد شاملو؛ چاپ يازدهم؛ تهران:مرواريد، 1386.
+ نوشته شده در جمعه ۱۸ اسفند ۱۳۹۱ ساعت 11:53 توسط هاتف حسن زاده
|
این وبلاگ تقدیم به همه فرهنگدوستان